تبليغاتX
اشک بهاری

هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

نوشته شده توسط اشک در 87/05/03 ساعت | لینک ثابت |

امروز تمام شد ، به نام ثانيه ، و زنى هست در اين متن در كنار همهء غايب ها ، كه منم ، كه ديگر ديده نميشوم ، جز در امضايى كه كنار نقطه ى پايان متن گذاشته ام. و در امضاهايى كه بسيار خواهم گذاشت بي هراس هيچ افت و خيز...و من امروز بعد از سالها اصرار به بودن ، بعد از سالها ميل به تحمل پنهان ، باز هم در پنهان بسيار خسته ام...

 

نوشته شده توسط اشک در 87/04/29 ساعت | لینک ثابت |

از بلندای آسمان به این همه سختی و بدبختی و خوبی و خوشبختی می نگرم

خدایا چقدر آدم با چقدر مشکلات مختلف. ما فکر می کنیم که آدمای پولدار هیچ غم و غصه ای ندارند اما برعکس اون ها هم به یک شکل دیگر مشکلات دارند. به هر حال زندگی سخته مخصوصا برای جوانان امروزی که وقتی فکر آینده را می کنند دیگه هیچی واقعا هیچ راهی جلوی پایشان نمی بینند. وقتی این همه سختی و گرفتاری را می بینند و از همه مهمتر با این همه گرانی چه جوری می تونند تشکیل زندگی بدنند. کاری کردند که دیگه کسی نتونه تشکیل خانواده بده و این یعنی فاجعه یعنی از بین بردن سنت پیغمبر اسلام. یعنی رفتن به سوی فساد و بدبختی و اعتیاد و پرپر شدن و فریاد مادرانی که فرزندانشان را با خون دل بزرگ کردند. خدایا ...

نوشته شده توسط اشک در 87/04/24 ساعت | لینک ثابت |

بگزار هر روز برایمان رويايي باشد دست یافتنی ، در دست ، نه دور دست...بگذار عشقي میانمان باشد در دل نه در سر...و بگذار بهانه ای باشد براي زندگي نه روزمرگي و تکرار مکررات عمر  و حال در این شتک ثانیه های عمرم ، بغض کلمات را با نبض قلم خویش به حرمت سپیدی کاغذ دلم می شکنم و سکوتی محض را به جانم میزبان می شوم. 

نوشته شده توسط اشک در 87/04/20 ساعت | لینک ثابت |

به یاد آن روزهایی که در کنار هم دست در دست هم بر روی برگ های پاییزی قدم می زدیم  و صدای برگ ها آرامبخش جانمان بود. به یاد روزهایی که عزیزترینت بودم . به یاد روزهایی که شفیته شبقی گیسوانم بودی. به یاد روزهایی که عاشق برق چشمان سیاهم بودی. اینو بدون که دلم به عشقت اسیره. این دل تنها گذاشتی و رفتی. کی می تونه جای تو رو تو قلب من بگیره؟ باز به تنهایی فرو می روم و در خود شکستنم را حس می کنم. مرا مست نگاهت کردی و رفتی. اشک بهاری چشمانم همچون مروارید از مژگانم می چکد و صورتم را نمناک می کند. لعنت به این فاصله ها که هر چه می کشیم از این فاصله هاست. تو رفتی دلت را به دل دیگری گره زدی و من دلم پیش دلت گرو مانده و برنمی گردد. تو مرا نفرین کردی که یک روز خوش در زندگی نبینم و گفتم آرزومند خوشی هایت هستم. گفتم آرزومند خوشبختی تو هستم. اما تو ...

نوشته شده توسط اشک در 87/04/19 ساعت | لینک ثابت |

 ای کاش...

 ای کاش میدانستی که بودن و نبودن تنها تفاوت میان دو واژه است و   تویی که میدانی نبودنت یعنی نبودنمان و حرفی بر پیشگاه یک  احساس کاغذی...
چمداني هست و دو دست كه آرام همه چيز را براي بسته بندي در   چمدان تاميكند.همه چيزرا . لباس ، رو بالشي، كاغذ، حوله ، نعناي خشك، دارو. و آدمها را. آنهايي كه دوست دارند بودنش را ، آنها كه دوست دارند با او بودن را، وآنها كه ناكام، دوست دارند نبودنش را و منی که دوست دارم با تو بودن های ثانیه شمار عمرم و تقویم بی تاریخ ماندگار برگ برگم را...
می بینی مرا در برزخ رابطه ي يك زن وامانده دربحران انتخاب ، کنارشازده اي كه انقراض را نميپذيرفت ، در قربانگاه مبارزه ي قابيل ، در خانه ي مردي كه در بلبشوي كهنه خواهي ديرينه ي اين ديار ، شك كرد و به هزار و يك شب مومن شد ، در زندانی كه محدود به جغرافيای خاك ، بود و نبود...و روحي هست كه براي هميشه تكثير خواهد شد.
من مطمئنم آنجا كه نميبينيم چمداني هست و كسي كه اميد دارد ابلهانه يا مومنانه به فردا، وبافراموشي اندوه ناپايدارش، لبخند ميزند و همه چيز را تا ميكند.
فکر می کنم هر شب و هر روز که میدانی در فکر توام و می بینی که در یاد تو ماندگار در تاریخ یک حافظه ء پر از دردم و اندوهی از یک ای کاش...
من آنقدر فكر ميكنم كه دريچه ي فكرم از فشار قطره هاي ذهن آب شده ام خيس ميشود و بخار ميگيرد . و دلم مي خواهد براي هزارمين باربه افسانه ي ساختگيم از سليمان فكر كنم و از خدا تنها باران بخواهم...
دلیل ماندگاری ام تو بگو ، کجاست قطره که نانها خشکيده و برکت اين سفره تنها به نان است!!!

نوشته شده توسط اشک در 87/04/16 ساعت | لینک ثابت |

آخرش به ابتدایی می رسیم که نقطه ای بود برای یک عمر لحظه پرآشوب و خطی ممتد بر نگاهی محزون تر از اشک آسمان و تو که میدانی آخر من در آغاز تو خلاصه می شود و علامت تعجبی که سر سطر آغازم می گذاری!!!!

نوشته شده توسط اشک در 87/04/16 ساعت | لینک ثابت |

دلم گرفته خیلی هوای باریدن داره. نمی دونم چی کار کنم امروز دو روزه که از رفتن اون می گذره و تا دو ماه دیگه برنمی گرده و امروز که تازه دو روزه گذشته از رفتنش خیلی دلتنگ شدم خدایا چه جوری می خوام این دو ماه دوریش تحمل کنم. خدایا چرا من همش باید این همه دوری تحمل کنم. آخه منم آدمم صبرم تموم می شه هنوز باید ۶۰ روزه دیگه دوریش تحمل کنم. خیلی سخته خیلی. تا الان اینقدر ازش دور نبودم. این چشم ها می خوان ببارن اما باز هم تو محل کارم نمی تونم با این وجود یواشکی گریه می کنم. می دونم می دونین که دوری از کسی که عاشقشی سخته ولی این یه امتحانه که بفهمیم چقدر صبر و تحمل داریم. صبر می کنم تا آخر عمر هم که شده واسش صبر می کنم. صبر ...

نوشته شده توسط اشک در 87/04/15 ساعت | لینک ثابت |

چیزی ندارم...

            جز یک انتظار همیشگی...

   جز نگاه به دقیقه های رفته ، به ساعت های مانده...

  بزرگ شدن یک نفر ، زمانی که من خواب بودم....

   زیر رو شدن احساسات ، زمانی که در کوچه ی خاطرات پرسه می زدم...

  سرعت زیادی داشت ، به او نرسیدم .......

        حال عقب افتاده ام از این قافله...  به ناچار باز هم به صدا های قدیمی گوش می دهم...

   دیگر چیز جدیدی برای گفتن ندارند ، تمام قصه هایشان را از بر شده ام...

  در دفترم ، هر چه می گردم ، خاطره ای از آن  ها پیدا نمی کنم

      انگار تمامشان آن شب بارانی که  دفتر را برای شواهد بردم ، پاکی آب ،تمامشان را پاک کرد...

 حیف شد...!!

 صدایی گاهی از دور صدا می زند مرا ...

       صدایش آشناست ، اما نمی شناسد مرا...

 فاصله زیاد است ... صدایش زیر غرش ابران گم می شود...

 قد و قامتش کوچک ، باز هم زیر دست و پا له می شود...

        پاکی اش زیر نگاه هزاران آدم هرزه ، به فساد کشیده می شود...

   قلبش زیر پای عابران  بی گناه ، گناه آلود می شود...

 چشمانش باز هم خسته است ...اما تاب مقاومت در او باقی است...

   گویی عشقی دوباره در فراسوی شب یافته است...و شب از ظلمت خویش می هراسد* ...

کاش که این دوباره ، باز خیالی خام نباشد....

نوشته شده توسط اشک در 87/04/10 ساعت | لینک ثابت |

 

يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم.


 پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

 يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم

 يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

نوشته شده توسط اشک در 87/04/08 ساعت | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
گر به سمت من می آیید نرم و آهسته بیایید ،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
من بهنوش متولد 1366 هستم. به وبلاگ من خوش آمدید.
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط اشک محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.